X
تبلیغات
حال عاشقی...

لحظات با عشق بودن اگر چه ورق می خورد و سنگینی خاطرات دیر دیر به یادمان می آورد ثانیه هایش را اما دلم خوب می داند چه می کشد از بی رحمی و دوری ؛ خوب که نه دندان به جگر گرفته تا محکوم نشود ... !!!!

آری محکوم دلدادگی ، محکوم دلبستگی ، محکوم حرف ناگفتن و چه میدانم روراست بگویم گناه عاشقی .

می دانی زندگی همین رویه است . نگاهی به قاب اندیشه ام بیانداز ، لحظات عشق را در دفتر ثبت کرده ام تا تنها دلم آن را بداند ، حال عاشقی را می گویم .

کاش دست به دلم نمی زدم و آشوب بر پا نمی کردم ؛ آخر محراب نمازش خیلی وقت است خاک خورده و دیر زمانی است سجده ای بر خود ندیده ، دلم سالهاست وضو نگرفته و با وضوی عاشقی اش ساخته و نماز غم بر پا کرده . آن عبادتی  که یار را خبرش نیست و خدا را هم از آن در شادی و شعف . خدا عاشق عشق است خدا عاشق عشق است ..

می خواهی ورق از روی صفحه عشق نا فرجامم بردارم و روزی پس از جدایی را برایت در بوم سیاه دلم به تصویر بکشم ؟؟؟؟   ورق بزن تو را به خدا ورق بزن آفرین همین صفحه رنگ پریدگی ام را همین صفحه بیقراری  و المتاسم را ببین ... روز مرگ احساس من است آن روز ، روز جدایی از تو روز خاک بر سر فراموشی .....

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 و ساعت 12:8 |
سر عشق از دعایت جاودانه

دعاهایت عزیز و عاشقانه

به قلبم من زدم با نشتر عشق

نهیب عاشقی را عاجزانه

به روز از عشق محشون ترم کن

به کار عاشقی جاری ترم کن

به عصر و مغربت رنگی بیفشان

غروب زندگی را سرخ تر کن

شب حسرت فزای عاشقی را

تو با لالایی خود دل نشین کن

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیستم تیر 1391 و ساعت 8:49 |
خدای باران باران

خیرت

برکتت

و آسودگی را بباران

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 و ساعت 12:40 |

هزاران بار حس تازه گی ام

عاشقانه لرزیدنم

اشتیاق چشمهایم

پیشکش با تو بودن
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوازدهم تیر 1391 و ساعت 15:15 |
سکوت بود و ازدحام وحشت زای بی کسی

و انگار فریادی  می خواست تا بشکند قفل لبها را

کلید اسرار آمیز دوستی را مشکن

جلادی دیروز عاشقانه می گریست

جلاد کلاه خود آهنی اش را بر پرهای پرستوی بال شکسته

آشیان کرده بود

و پرستوی کو چک آشیان آهنی را ترک گفته بود

او دوباره پریدن را در گوش آسمان ترانه خوانی کرده بود

آری میگریست جلاد بر مرگ عشق خویش...

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یازدهم تیر 1391 و ساعت 9:59 |

خدا جان ای معبود تنهایم ، که یگانگی تنها شایسته خود خود خود توست دل تنگ بی تو بو دنم ، آخر میدانی دنیا یت این روزها کمی خیلی کم انگار با قدیمها فرق کرده است . خداجان با هر اسمی که صدایت هم کنم و کنیم باز انگار نامی دیگرت را هنوز از بر نکرده و اندکی مانده تا به دیدارت دست پیدا کنیم . عزیز تنهایی های مهدی میدانی همین الان هم میبینی که اشک در چشمم گرد شد و خواست بیاید که راهش را با خستگی هایم گرفتم .

بار الها در التهاب جست وخیز های دور گردونت چه آهسته گرفتار آمده ایم ، پروردگار مهربانم در اشتیاق طمع ورزی ها ، حسادتها ، دورویی ها ، کنج اندیشی ها و چه میدانم  همه چیز و هیچ خود را سر در گم بازار کردیم .

حتما می دانی عزیز دل ، محبوب ثانیه های سختی ؛ دل مشغولی چه بسیار شده در این دوره سرد ترینها ، حتما خوب احساس میکنی که بنده هایت گرفتارند گرفتار ... وای خدای من خدای خوبم

بگویم!!! ... بگویم کاششششش که چه بشود؟؟؟ کدام آرزویم برآورد شود تا گوشه تنگ دلم شاید اندکی باز شود ، نه !!! کاش هم بر زبان نمی آورم آخر خوب میدانم تو خدایی و خدا هم از همه احوال آگاه .

خدای بهترینها خدای نادیدنیها خدای ناز و نعمت و ثروت و چه میدانم خدا همه چیزها ی خوب خوب خوب

خدای ... بی کسی ها باز دلم هی میخواهد برایت حمد و ستایش و به قول امروزها چاپلوسی کنم اما کمی که هوسم را جمع میکنم از خودم خجالت ... میکشم ، خجالت . به عزیزی خودت قسم نازنینم میدانم از قلبم هم اگاهی تو را به همه آنچه که دوستشان داری قسم ت  میدهم از نورانیت آسمانها آن ذره اندک برایم بفرست که خیلی خیلی ...
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه ششم تیر 1391 و ساعت 11:3 |

کوله بار اندیشه ام را که باز میکنم ، نه از هزاران بار دل شکستنهایم خبری هست نه از عاشقانه های درونیم ، انگار زنگ زده قلب بیچاره ام ، انگار خاکستر بی مهری بی وفایی پوشانده براق نقش گونه اش را نه استادی تا فوتی کند و ابگینه دلم را رسوا  و روشن کند .

نیست کسی بفهمدم ، نیست خدایی در این مرز و بوم که صدای خفه ام را بشنود

خدایا گیج و مبهوت دور دنیا شده ام خدایا قلبم سیاه سیاه سیاهست و در انبار مغزم هزار هیاهو آرام گرفته ، در ازدحام بی نشان عقلانیتم خودم هم گم شده ام نه ادرسی بر روی ساکم نوشته اند نه کسی می شناسدم ....
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سی ام خرداد 1391 و ساعت 17:56 |
اول یه سئوال بپرسم .

هر وقت که دلتون میگیره چیکار می کنید ؟؟؟؟

تو قسمت نظر بنویسید :

 

 

و اما دل نمی داند که زنجیری به پا دارد

بر این زنجیر دل گاهی

دو صد سودا   سفر دارد

مرام دل که بی مهری است در کوی دلداران

دلا بی مهریت زیبد به قانون ستمکاران

... ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:42 |
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم

 

 

مگیر از من نگاهت را که با آن عالمی دارم .........

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:35 |
ابتدای پیاده رو خیابان به بن بست رسید

خیابان خالی بود ار همهمه ماشین ها

و پیاده رو انگار دیروز تب کرده بود

آنها از چنگال شان خون استفراغ می کردند

و

جوی ها بین خیابان و پیاده رو

گندیده بود از داغ

استفراغ آدمکها

دیروزپر بود از حضور خالی احساس

و بوی تند وحشت

ازدهام را با خود اسارات برده بود

فواره ها آب را چون گلوله می چکاندند

صدای شرشر شان

تازه گی باران را نداشت

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:29 |


Powered By
BLOGFA.COM